|
کاش ان لحظه که امید نبود یک نوایی خبر از دوست دهد خبر از یاور بی یارو نفس خبر از لحظه دیدار دهد لحظه ها می خندند لحظه ها می گریند لحظه ها می مانند کاش یکدم نفس باد صبا دست کشد ازنفسم میروم تاسر جوی وز خزان دیده امید خودم دست کشم بزنم یک فریاد به امیدی که دگر باز نیاید خورشید نشوم من رسوا!
بـر چه آبـی بنویسم که هـرگز گل آلود نشود
)))*** )))*** )))***
دل من از تبار دیوار های کاهگلی است ســـــــــاده می افتد ســـــــاده می شکند ســــــــــاده می میرد دل من تنهـــــــــا سخت می گرید ...!
نسوزان قلبم را ، تو که قلبم را به آتش کشيدي ! مگر قلبم چه گناهي کرده است که اينگونه بايد در عذاب تو باشد! مرحمي باش براي اين دل خسته ،اميدي باش براي اين قلب دلشکسته! چرا ميسوزاني قلبي که تو را ديوانه وار دوست دارد ، چرا شکنجه ميدهي قلبي که آرزويش خوشبختي تو است! چرا با قلبم بازي ميکني قلبي که عاشق تو است ، چرا دلم را ميشکني ، دلي که به انتظار رسيدن به تو است ! گناه من چيست عزيزم ، چرا مرا عاشق کردي و خودت را از عشق خسته!! من به اميد همزباني و همدلي با تو آغاز کردم ، چرا آن آغاز را به پايان رساندي مرحم زخم کهنه قلبم باش ، اين زخم را زخمي تر نکن ، اين دل شکسته را خرد خرد نکن! بگذار قطعه اي از اين قلب در سينه ام بماند ، مرحم دردم باش ، خيلي خسته ام ، مرحم دل خسته ام باش ! چشمهايم را به تو دادم تا عاشقانه به آن خيره شوي نه اينکه لحظه به لحظه اشکم را درآوري ! قلبم را به تو دادم که به آن عشق بورزي ، محبت کني ، نه اينکه آن را بسوزاني و بعد بي خيال از آن بگذري ! مرا پريشان نکن ، من صبر و طاقتي ندارم ، بي گناهم به خدا هيچ راهي ندارم! چرا بايد اينگونه مرا غمگين کني ، چرا بايد اينگونه مرا از خودت دلگير کني ! مرحم باش براي دل خسته ام ، آرام کن مرا از اين حال و هواي ابري و دل گرفته ام! خستگي زندگي را از تنم رها کن ، نه اينکه مرا از اين که خسته ام خسته تر کن! نسوزان قلبم را ، تو که مرا نابود کردي ، چه ميخواهي از من ، من که در راه عشقت جانم را نيز فدايت کرده ام .... سرپناهي باش براي دل عاشقم مرحمي باش براي دل خسته ام ....
آره!خودت ميدوني... ميدوني كه هميشه با مني... ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي... آخه...تو،توي قلب مني...آره! تو قلب من...براي همينه كه هميشه با مني... براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي... براي همينه كه مي تونم دوريت رو تحمل كنم... آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه... هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم... ديگه نميتونم تحمل كنم... دستامو مي ذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم... دستامو كه بو ميكنم مست ميشم... مست از عطرت. صداي مهربونت رو ميشنوم...و آخر همهء اينها... به يه چيز ميرسم...به عشق و به تو...آره...به تو... اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه... اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم... اونوقت ديگه تنها نيستم حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم... به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست... پر از ياد عشقه... پر از اشكهاي گرم عاشقونه...
کاش وقتي آسمان باراني است از زلال چشمايش تر شويم ... کاش وقتي دلتنگ شقايق ها مي شويمبه نگاه سرخشان عادت کنيم ... کاش گاهي در مسير زندگي باري از دوش نگاهم کم کنيم ... کاش فاصله هاي بين خود را با خطوط دوستي کم کنيم ... ما همه روزي از اينجا مي رويم کاش دين پرواز را باور کنيم ... کاش با حرفي که چندان سخت نيست قلب هاي ديگران را نشکنيم ... کاش در بين ساکنان شهر عشق، رد پاي خويش را پيدا کنيم ...
معذرت میخوام اگه دیر شد. نمیتونستم زودتر از این بیام و مطلب بذارم.شرمندم.
سلام اين دفعه خواستم به جاي متن زدن يکم دردو دل کنم باشه تشکر حالا اصلا مگه فرقی هم میکنه؟؟؟ خيلي وقت ميخوام اين کارو بکنم ولي فکر ميکردم اين خودخواهي که بقيه را تو غمم شريک بدانم. ولي به بهانه تشکر يکم هم باهاتون حرف ميزنم. شايد دليل اينکه هنوزم آپ ميکنم اينکه خيلي ها هنوز تنهام نذاشتن و ميدانم به وبم سر ميزنند. ميخواستم اول از همه از اونايي که بهم لطف دارند خيلي خيلي تشکر کنم. ميدانم تشکرم خيلي کمه ولي ازشون ميخوام که همينو ازم بپذيرند و منو بازم خوشحال کنند. اگه مي آيد و ميبينين که تو وبلاگم همش غمه و دلتنگي دليلش اين دلمه،که توش چيزي جز اينا نيست. ازتون معذرت ميخوام اگه ناراحتتون کردم.منو ببخشين. اصلا دوست ندارم کسي تو دلش غم باشه. ولي دوست دارم حداقل وبلاگم تو غم و دلتنگيم شريک باشه.آخه اين وبلاگ منو ياد خيلي چيزها مي الان که دارم اينارو مينويسم چشام از اشک خيس.
دلم بدجوري گرفته..هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم.. عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم..اما تو هيچ وقت نيستي... ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم... مي ترسم تو هم مثل من بوي تنهايي و غربت بگيري.. مي ترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت کنه نميرم! مي ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!! مثل تموم شبهايي که گذشت..!! مثل تموم شبهايي که بدون تو خواهند اومد...!! روزگارم از شبهاي بي ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که اميد سپيده اي هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس نميشم..!! ياد اون چتري که بالاي سرم گرفتي تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز ازت پرم که هنوز نميتونم ازت دل ببرم.. راستي تا حالا شده اون قدر دلت براي کسي تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخواي براي يه نفر بميري که از زنده بودنت هم خسته بشي؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهي که به تو خيره شده لحظه اي بيشتر باقي بمونه؟؟ميدوني... من عاشقم چون فقط يه بار تو دلم زلزله اومد ... چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه تو)...ميدوني... تو هيچ وقت نتونستي ذهنمو بخوني..اشکمو ببيني.. صدامو نشنيدي..صدايي که خودت خفش کردي.. صدايي که يه روز بهت ميگفت دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقاي حالا فرق داشت وقتي ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم.. اما هيچ وقت نفهميدي.. اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..ميدوني چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويي... بذار هميشه پريشونت بمونم ميذاري که
بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک خواهر عزیزم با تمام وجودم روز تولدت را بهت تبریک میگم و از خدا میخوام تورا به تمام آرزوهای قشنگت برسونه و در تمام مراحل زندگیت کمکت کنه و هیچ وقت تنهات نذاره و این متن و بهت تقدیم میکنم امیدوارم ازم قبول کنی عزیزم آسمان امروز آمدنت را به قطرات باران نوید میداد و زمان جاودانگی وجودت را می طلبید و زمین لمس بودنت را انتظار میکشید.
چند خطي باز براي اينكه بداني هنوز هم به يادت هستم...
مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نميديد.
وقتي تو نيستي ؛ رنگ دريا را دوست ندارم، شب به پايان مي رسد ، شب را نيز دوست ندارم؛ از لا به لاي مريم هاي خفته با فانوسي کم سو راهي به سويت مي جويم و تو نيستي، نيستي تا ببيني که چقدر امشب آسمان زيباتر است اما اين آسمان را نيز دوست ندارم. سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بي خبرم . شايد اين بار او مرا دوست نداشت ، شايد اين بار ، باري فزون تر در پيش داشت و اي کاش در لحظه ي سنگين وداع چشمهايش را به زمين مي دوخت تا نمي توانستم از نگاهش تنديسي سازم از جنس پروانه هاي دشت خاطره. عقربه هاي زمان به کندي مي گذرند ، شايد مي خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتي ياسمن ها نيز اين را مي دانند که کاري از دست من ساخته نيست وتنها در کنج خلوت اين اتاق ، من ماندم و تجسم يک رؤيا ، من ماندم و اشک هاي التماس ، من ماندم و دست هايي به سوي آسمان بي کران هستي . صدايش مي کنم و صدايي نمي شنوم ، کلامش را مي خوانم و خوانده نمي شوم، به خاک مي افتم و اعتنايي نمي بينم ، اما اين بار قسمت مي دهم به پاکي و قداست فرشتگانت، اگر گاهي آني نبودم که مي خواستي دريايي از ندامت و حسرتم را بپذير. لحظات درگذرند و از آنها چيزي نمي ماند جز لحظه هاي خاموش بيداري. باز هم بهاري ديگر در راه است ، مي گويند بهار فصل زيبايي هاست اما تو خودت خوب مي داني که بهار من هيچ گاه بازنخواهد گشت. بغضي عجيب در گلويم بهانه تو را مي گيرد، هر دم با قطرهاي گرم مرا مي سوزاند ، شکايت ها در نهان دارد و مي داند که اگر لب گشايد از من چيزي باقي نخواهد ماند تا به نجواي شبانه اش تسلي بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالي کنار پنجره را برايش با تصوري خيالي مزين کنم. گاهي وقت ها قلب زمانه از سنگ مي شود و اينگونه سرنوشت، ردّپايي عميق بر پيشاني آنهايي که ماندند و سعادت نداشتند نقش مي زند. کاش مي شد من به جاي تو مي رفتم در نگاهم خيره شدي ... کمي بغض در چشمانت پيدا بود... اما تو... گفتي ديگر بس است اين زندگي.... ديگر خسته بودي ... از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هايم ... ديگر از من دل بريده بودي نميتوانستم باور کنم.. بي تکيه گاهي ر ا ... نبودن ان دستان پر مهر و محبت را ... نبودن ان چشمان زيبا را... نميدانستم نبودنت را ... چه چيز را بايد باور کنم... ازدست دادن عشق را...از دست دادن کسي که عمري عاشقانه مثل بت ميپرستيتمش.... يا از دست دادن يه زندگي مشترک را... فقط ميدانستم من شکسته شدم... باختم... درزندگي...در رويا... حتي ت و خيال خام بچه گانه ام...ديگر اميدي نيست دستانم تنهاست.... جسمم بي تکيه گاه ست... اما چگونه باور کنم... مرگم را... بي تو بودن را... خودکشي زندگي ام را...چگونه باور کنم... بغض نگاهت را...چگونه باور کنم... رفتن بي بهانه ات را...چگونه باور کنم... چگونه باور کنم جدايي را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن نگاهمان...دستانمان... حتي دور شدن قلب و احساسمان....من چگونه باور کنم ديگردستي نيست که دستانم را از منجلاب زندگي بيرون کشد... چگونه باور کنم که ديگر ان نگاه عاشقانه نيست که بدرقه ي راه زندگي ام باشد... اه اي خدايم چگونه باور کنم که تنهايم و تنهاييي قسمت من است.... تو بگو... اي خدايم چگونه باورکنم..............................
تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند . لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد ....
سلام اين آخرين سلام من است به تويي که هنوز اولين سلامت در گوشه هاي قلبم جاريست هرگز فراموشت نخواهم کرد و تو نيز فراموشم نکن نه به عنوان بازيچه هاي گذشته که به عنوان عبرتي براي آينده که بداني تنها چيزي که براي بازيچه بودن ساخته نشده، دل است مي نويسم اين نامه را به پاس قدرداني از تو به پاس آنچه به روز قلب
مردها در چهار چوب عشق بوسعت غير قابل تصوري نامردند. براي اثبات کمال نامردي آنان همين بس که در مقابل قلب عاشق و فريب خورده يك زن احساس ميكنند مَردند. تا هنگاميكه قلب زن تسليم نشده عاجزتر و تو سري خورده تر از يک اسير, گداتر از همه گدايان سامره, پوزه بر خاک دست تمنا به پيش گدايي عشق ميکنند.اما تا خاطرشان در تسليم قلب زن راحت شد يکباره به يادشان مي افتد که خدا مردشان آفريده و آنوقت کمال مردانگي را در شکنجه دادن و به زنجيرکشيدن قلب يک زن اسير يعني; در بي نهايت نامردي جستجو ميكنند ...
زير آسمان دلتنگي،خانه دارم که خورشيدش هميشه در حال غروب است.
مثل تو کسي نيست .....
وقتي شنواي سرنوشتت شدم ...
|
![]()
من شیدا دخترکی تنهادر سرزمین تنهایی خیلی خوش امدید به کلبه ی همیشه تنهای من
Home
| |||||||