تبليغاتX
کلبه ی تنهایی یه عاشق

کلبه ی تنهایی یه عاشق

اگه از مطالب خوشتون امد نظر یادتون نره.

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت13:30توسط شیدا | |


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت21:0توسط شیدا | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت20:58توسط شیدا | |

 

 

کاش ان لحظه که امید نبود یک نوایی خبر از دوست دهد

خبر از یاور بی یارو نفس  خبر از لحظه دیدار دهد

لحظه ها می خندند لحظه ها می گریند لحظه ها می مانند

کاش یکدم نفس باد صبا دست کشد ازنفسم

میروم تاسر جوی

 وز خزان دیده امید خودم دست کشم

بزنم یک فریاد

به امیدی که دگر باز نیاید خورشید نشوم من رسوا!

 

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت12:0توسط شیدا | |

                                                  

 

دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

 اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است

اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است         

گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی

                                         صبر كن پيدا شود گوهر شناس قابلی

 زمانی كه فكر می كنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری

 یكی یه گوشه دنیا هست كه واسه دیدنت لحظه شماری می كنه...

مرگ از زندگی پرسید: آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه دهم ؟

 زندگی لبخدی زد و گفت: دروغ هایی که در من نهفته هست و حقایقی که تو در وجودت داری.

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

عشق از کلمه‌ي عشقه برگرفته شده. عشقه نام گياهي است در هند که اگر بر هر گياهي،

حتي درختي تنومند بپيچد، آن را از پاي در مي‌آورد

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 لحظات را طی کردیم تا به خوشبختی برسیم

اما وقتی رسیدیم فهمیدیم خوشبختی همان لحظات بود...

آروم نشستی رو به روم...

فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران...

زلال که باشی، آسمان در توست....!!

همیشه برای کسی بخند که می دونی بخاطر تو شاد می شه.

همیشه برای کسی گریه کن که می دونی وقتی غصه داری

و گریه می کنی برای تو اشک می ریزه همیشه

برای کسی غمگین باش که می دونی در غم تو شریکه

عاشق کسی باش که تو را دوست دارد

حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست..

بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است

 بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش ، بلکه به ناگفته هایش گوش کن.

کاش هرگز در محبت شک نبود ...
   

تک سوار مهرباني تک نبود...
   

 کاش بر لوحي که بر جان دل است...
   

واژه ي تلخ خيانت حک نبود...

نمی دانم محبت را بـر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود

 بـرچـه گلـی بـنویـسم که هـرگز پرپر نشـود

 بـر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود

 بـر چه آبـی بنویسم که هـرگز گل آلود نشود

 وسرانجام بـر چه قلـبی بنویسم که هـرگز سـنگ نشود

 

عاشق آن نيست که عشق تکه کلامش باشد

                                                  عاشق آن است که وفاداري مرامش باشد

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت18:29توسط شیدا | |

همه میگن که گناهه ....................................عشق پاک من به چشمات

می گن عشق ما تباهه......................................................دل ندم به سادگی هات

همه فکرشون همینه...............................................که جدا بشیم من و تو

نمی خوان عشقی بمونه.................................میون قلب من و تو

تو بگو که این دروغه..........................توی قلبت جا ندارم

سرت اینقدری شلوغه..........من دیگه جایی ندارم

حس تلخ یه حسادت.........تو چشاشون خونه کرده

میدونم جای سعادت ......................آرزوشون غم و درده

به اونا بگو گل من ................................... حس خوب عاشقی رو

بگو که توی دل من ......................................................کاشتی بذر رازقی رو

بیا ثابت کن به دنیا...................................................که هنوزم عشق زنده اس

بینه هرچی توی دنیا ......................................................عشق پاک ما برنده اس

میگن عاشقی که جرم نیست.............................................عشق یک پسر گناهه

میگن عشقه اون که عشق................................................ نیست هوسه فقط گناهه

اونا عشقو حس نکردن عشق................................... که مردو زن سرش نسیت

می دونی باور نکردن عشق............................... خیانتی باهاش نسیت

حرفاشون برام مهم نیست.............پشت تو هرچی که می گن

هیچی جز تو تو دلم نیست.............اینو حتی اونا می گن

می میرم از عشقت آخرحرف من نیست همه میگن

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت22:21توسط شیدا | |

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت22:14توسط شیدا | |

نبودي گريه کردم

+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت22:13توسط شیدا | |

)))*** )))***

 )))***

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت20:59توسط شیدا | |

                                                    

         

دل من از تبار دیوار های کاهگلی است

 

                     ســـــــــاده می افتد

                                              ســـــــاده می شکند

                                                                       ســــــــــاده می میرد

                          دل من تنهـــــــــا سخت می گرید ...!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت20:30توسط شیدا | |

 

نسوزان قلبم را ، تو که قلبم را به آتش کشيدي !

مگر قلبم چه گناهي کرده است که اينگونه بايد در عذاب تو باشد!

مرحمي باش براي اين دل خسته ،اميدي باش براي اين قلب دلشکسته!

چرا ميسوزاني قلبي که تو را ديوانه وار دوست دارد ، چرا شکنجه ميدهي قلبي که آرزويش خوشبختي

تو است!

چرا با قلبم بازي ميکني قلبي که عاشق تو است ، چرا دلم را ميشکني ، دلي که به انتظار رسيدن به تو

است !

گناه من چيست عزيزم ، چرا مرا عاشق کردي و خودت را از عشق  خسته!!

من به اميد همزباني و همدلي با تو آغاز کردم ، چرا آن آغاز را به پايان رساندي

مرحم زخم کهنه قلبم باش ، اين زخم را زخمي تر نکن ، اين دل شکسته را خرد خرد نکن!

بگذار قطعه اي از اين قلب در سينه ام بماند ، مرحم دردم باش ، خيلي خسته ام ،

مرحم دل خسته ام باش !

چشمهايم را به تو دادم تا عاشقانه به آن خيره شوي نه اينکه لحظه به لحظه اشکم را درآوري ! قلبم را به

تو دادم که به آن عشق بورزي ، محبت کني ، نه اينکه آن را بسوزاني و بعد بي خيال از آن بگذري !

مرا پريشان نکن ، من صبر و طاقتي ندارم ، بي گناهم به خدا هيچ راهي ندارم!

چرا بايد اينگونه مرا غمگين کني ، چرا بايد اينگونه مرا از خودت دلگير کني !

مرحم باش براي دل خسته ام ، آرام کن مرا از اين حال و هواي ابري و دل گرفته ام!

خستگي زندگي را از تنم رها کن ، نه اينکه مرا از اين که خسته ام خسته تر کن!

نسوزان قلبم را ، تو که مرا نابود کردي ، چه ميخواهي از من ، من که در راه عشقت جانم را نيز فدايت

کرده ام .... سرپناهي باش براي دل عاشقم 

مرحمي باش براي دل خسته ام ....

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت13:45توسط شیدا | |


چطور بگم با من نيستي؟...

آره!خودت ميدوني... ميدوني كه هميشه با مني...

ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي...

آخه...تو،توي قلب مني...آره!

تو قلب من...براي همينه كه هميشه با مني...

براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...

براي همينه كه مي تونم دوريت رو تحمل كنم...

آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...

هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم...

ديگه نميتونم تحمل كنم...

دستامو مي ذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم...

دستامو كه بو ميكنم مست ميشم... مست از عطرت.

صداي مهربونت رو ميشنوم...و آخر همهء اينها...

به يه چيز ميرسم...به عشق و به تو...آره...به تو...

اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...

اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم...

اونوقت ديگه تنها نيستم

حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم...

به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...

پر از ياد عشقه... پر از اشكهاي گرم عاشقونه...

cartpostaleto.blogfa

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت19:14توسط شیدا | |


کاش وقتي زندگي فرصت دهد گاهي از پروانه ها ياد کنيم...

کاش وقتي آسمان باراني است از زلال چشمايش تر شويم ...

کاش وقتي دلتنگ شقايق ها مي شويمبه نگاه سرخشان عادت کنيم ...

کاش گاهي در مسير زندگي باري از دوش نگاهم کم کنيم ...

کاش فاصله هاي بين خود را با خطوط دوستي کم کنيم ...

ما همه روزي از اينجا مي رويم کاش دين پرواز را باور کنيم ...

کاش با حرفي که چندان سخت نيست قلب هاي ديگران را نشکنيم ...

کاش در بين ساکنان شهر عشق، رد پاي خويش را پيدا کنيم ...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت19:6توسط شیدا | |

معذرت میخوام اگه دیر شد.

نمیتونستم زودتر از این بیام و مطلب بذارم.شرمندم.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت13:30توسط شیدا | |

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت11:52توسط شیدا | |

سلامخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اين دفعه خواستم به جاي متن زدن يکم دردو دل کنم  باشه تشکر حالا اصلا مگه فرقی هم میکنه؟؟؟

 خيلي وقت ميخوام اين کارو بکنم ولي فکر ميکردم اين خودخواهي که بقيه را تو غمم شريک بدانم.  ولي

به بهانه تشکر يکم هم باهاتون حرف ميزنم.
 
با اونايي که دوستشون دارم و ميدانم به وبلاگم سر ميزنند و اون ناشناسايي که بهم لطف دارند.
 
 اميدوارم همتون منو ببخشين.

شايد دليل اينکه هنوزم آپ ميکنم اينکه خيلي ها هنوز تنهام نذاشتن و ميدانم به وبم سر ميزنند.

ميخواستم اول از همه از اونايي که بهم لطف دارند  خيلي خيلي تشکر کنم. ميدانم تشکرم خيلي کمه

ولي ازشون ميخوام که همينو ازم بپذيرند و منو بازم خوشحال کنند.

اگه مي آيد و ميبينين که تو وبلاگم همش غمه و دلتنگي دليلش اين دلمه،که توش چيزي جز اينا نيست.

ازتون معذرت ميخوام اگه ناراحتتون کردم.منو ببخشين. اصلا دوست ندارم کسي تو دلش غم باشه.

ولي دوست دارم حداقل وبلاگم تو غم و دلتنگيم شريک باشه.آخه اين وبلاگ منو ياد خيلي چيزها مي

اندازه... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

الان که دارم اينارو مينويسم چشام  از اشک خيس. خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت11:44توسط شیدا | |

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت8:15توسط شیدا | |


دلم بدجوري گرفته..هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم.. عطرتو حس

ميکنم و صداتو ميشنوم..اما تو هيچ وقت نيستي... ميترسم دستاتو تو دستم

بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم... مي ترسم تو هم مثل من بوي تنهايي

و غربت بگيري.. مي ترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت کنه
 
من از مرگ نمي ترسم از رفتن تو مي ترسم.. مي ترسم تو بري و من

نميرم! مي ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!! مثل تموم شبهايي که

گذشت..!! مثل تموم شبهايي که بدون تو خواهند اومد...!! روزگارم از

شبهاي بي ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که اميد سپيده اي

هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس

نميشم..!! ياد اون چتري که بالاي سرم گرفتي تا ابد با منه.. من و ببخش

که هنوز ازت پرم که هنوز نميتونم ازت دل ببرم.. راستي تا حالا شده اون

قدر دلت براي کسي تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟

تا به حال شده اون قدر بخواي براي يه نفر بميري  که از زنده بودنت هم

خسته بشي؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهي که به

تو خيره شده لحظه اي بيشتر باقي بمونه؟؟ميدوني... من عاشقم چون فقط

يه بار تو دلم زلزله اومد ... چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه

تو)...ميدوني... تو هيچ وقت نتونستي ذهنمو بخوني..اشکمو ببيني.. صدامو

نشنيدي..صدايي که خودت خفش کردي.. صدايي که يه روز بهت ميگفت

دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقاي حالا فرق داشت وقتي

ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم..

اما هيچ وقت نفهميدي.. اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..ميدوني چرا؟؟

چون اول و اخر لحظه هام تويي... بذار هميشه پريشونت بمونم ميذاري که
 
تو رو خدا اينم ازم نگير من ميميرم     

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت14:16توسط شیدا | |

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک
ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک
تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز
از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا
يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن
يکي به نيت تو يکي از طرف من
الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم
به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي
با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي
ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس
تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن
همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس
واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد
ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد
اينا يه يادگاري توي خاطره هاته
ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد
تولدت عزيزم پراز ستاره بارون
پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون
الهي که هميشه واسه تبريک امروز
بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

خواهر عزیزم با تمام وجودم روز تولدت را بهت تبریک میگم و از خدا میخوام تورا به تمام آرزوهای قشنگت برسونه و در تمام مراحل زندگیت کمکت کنه و هیچ وقت تنهات نذاره و این متن و بهت تقدیم میکنم امیدوارم ازم قبول کنی عزیزم 

آسمان امروز آمدنت را به قطرات باران نوید میداد  و زمان جاودانگی وجودت را می طلبید و زمین لمس بودنت را انتظار میکشید.
به ناگاه قلب کائنات به شوقت تپید و پنجره ای از هست ،رو به روشنی حضورت گشوده شد تا مکمل جشن مستی بخش فصل گرم تو باشد.
هستی ات در رگ ثانیه ها جوشید.
واژه ها میلاد پاکت را در آغوش کشیدند و سرود خنده ات ترانه ی رقص شادی فرشتگان شد.
امشب شادی ،نور شد برای آغاز سپیدا ی اولین روز نگار
جاودانه میبوسمت،که آمدنت را به من هدیه کردی و من امروز...
سرمستم از حس جاری شدنت 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت18:1توسط شیدا | |

چند خطي باز براي اينكه بداني هنوز هم به يادت هستم...
بيا اي روياي قشنگ، بيا تا به همه نشان بدهيم كه رويا را فقط در عالم خواب نميشود زيارت كرد، بيا تا به همه ثابت كنيم كه ميتوان به روياها هر چقدر هم دور، دست يافت... بيا تا دست در دست هم فرياد بزنيم كه عاشق هستيم و عشق زيباست و عشق هنوز هم وجود دارد... ميخواهم رازي را با تو در ميان بگزارم:هيچ ميدانستي اي نازنين من كه من قبل از تو عاشق باران بودم؟ و هيچ خبر داري كه وقتي عاشق تو شدم باران هم زيباتر شد؟؟ وقتي آسمان ناگهان خشمگين ميشود و صورت مهربانش سياه ميگردد و ناگهان بغضي كه روزهايي بسيار تحمل كرده، ميشكند، من هم بيرون ميروم و آسمان به ديدن من ميايد و دستهايم را در دستهايش ميگيرد و ميگويد كه باز هم خبري براي من دارد. و من گوش ميكنم، ساكت و بي صدا... و او همچنان درددل ميكند و ناگهان غرشي ميكند و به يادم مياندازد كه
”اي ديوانه تو هم خود عاشقي پس چرا برايت تعريف كنم؟ تو خوب ميفهمي چه ميكشم...“ آنگاه است كه من هم بي امان گريه را سر ميدهم و با تكان دادن سر زمزمه ميكنم:”ميفهمم، ميفهمم...“ و همچنان من و آسمان در آغوش هم ميگرييم... و آسمان بار ديگر باز بانگ بلند ميكند كه:” بيا به من قول بده كه وقتي به دلداده و شيفته ات رسيدي، مرا فراموش نكني...“ و من قول دادم... شاهزاده من بدان كه هر بار آسمان غمي داشت و به گريه افتاد من هم گريه خواهم كرد... ولي بدان كه گريه من ديگر از روي غم نخواهد بود بلكه گريه شادي خواهد بود كه من به عشق زندگي خود رسيده ام و من خوشبخت هستم ولي حيف كه آسمان هنوز هم تنهاست...
اي عشق من، اين بود راز من ... مرا همچنان دوست بدار، چرا كه من هميشه دوستت دارم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت13:18توسط شیدا | |

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت10:10توسط شیدا | |

مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نميديد.
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود.مجنون بدون اينکه متوجه شود،ازبين او و مهرش عبور کرد.
مرد نماز را قطع کرد و داد زدکهي!! چرا بين من و خداي من فاصله انداختي؟؟
مجنون به خود آمد و گفت:من که عاشق ليلي هستم،تورا نديدم.تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم...؟؟

+نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت18:46توسط شیدا | |


            

وقتي تو نيستي ؛ رنگ دريا را دوست ندارم، شب به پايان مي رسد ، شب را نيز دوست ندارم؛‌

از لا به لاي مريم هاي خفته با فانوسي کم سو راهي به سويت مي جويم و تو نيستي، نيستي تا

ببيني که چقدر امشب آسمان زيباتر است اما اين آسمان را نيز دوست ندارم.

سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بي خبرم . شايد اين بار او مرا دوست نداشت ، شايد اين

بار ، باري فزون تر در پيش داشت و اي کاش در لحظه ي سنگين وداع چشمهايش را به زمين

مي دوخت تا نمي توانستم از نگاهش تنديسي سازم از جنس پروانه هاي دشت خاطره.

عقربه هاي زمان به کندي مي گذرند ، ‌شايد مي خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتي

ياسمن ها نيز اين را مي دانند که کاري از دست من ساخته نيست وتنها در کنج خلوت اين اتاق

، من  ماندم و تجسم يک رؤيا ،‌ من ماندم و اشک هاي التماس ، من ماندم و دست هايي به

سوي آسمان بي کران هستي . صدايش مي کنم و صدايي نمي شنوم ، کلامش را مي خوانم و

خوانده نمي شوم،‌ به خاک مي افتم و اعتنايي نمي بينم ، اما اين بار قسمت مي دهم به پاکي و

قداست فرشتگانت، ‌اگر گاهي آني نبودم که مي خواستي دريايي از ندامت و حسرتم را بپذير.

لحظات درگذرند و از آنها چيزي نمي ماند جز لحظه هاي خاموش بيداري. باز هم بهاري ديگر

در راه است ، مي گويند بهار فصل زيبايي هاست اما تو خودت خوب مي داني که بهار من

هيچ گاه بازنخواهد گشت.

بغضي عجيب در گلويم بهانه تو را مي گيرد، هر دم با قطرهاي گرم مرا مي سوزاند ، شکايت

ها در نهان دارد و مي داند که اگر لب گشايد از من چيزي باقي نخواهد ماند تا به نجواي شبانه

اش تسلي بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالي کنار پنجره را برايش با تصوري خيالي مزين

کنم.

گاهي وقت ها قلب زمانه از سنگ مي شود و اينگونه سرنوشت، ردّپايي عميق بر پيشاني

آنهايي که ماندند و سعادت نداشتند نقش مي زند.

کاش مي شد من به جاي تو مي رفتم

در نگاهم خيره شدي ... کمي بغض در چشمانت پيدا بود... اما تو... گفتي ديگر بس است اين

زندگي.... ديگر خسته بودي ... از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هايم ... ديگر از من دل

بريده بودي نميتوانستم باور کنم.. بي تکيه گاهي ر ا ... نبودن ان دستان پر مهر و محبت را ...

نبودن ان چشمان زيبا را... نميدانستم نبودنت را ... چه چيز را بايد باور کنم... ازدست دادن

عشق را...از دست دادن کسي که عمري عاشقانه مثل بت ميپرستيتمش.... يا از دست دادن يه

زندگي مشترک را... فقط ميدانستم من شکسته شدم... باختم... درزندگي...در رويا... حتي ت و

خيال خام بچه گانه ام...ديگر اميدي نيست دستانم تنهاست.... جسمم بي تکيه گاه ست... اما

چگونه باور کنم... مرگم را... بي تو بودن را... خودکشي زندگي ام را...چگونه باور کنم...

بغض نگاهت را...چگونه باور کنم... رفتن بي بهانه ات را...چگونه باور کنم... چگونه باور

کنم جدايي را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن نگاهمان...دستانمان... حتي دور شدن قلب و

احساسمان....من چگونه باور کنم ديگردستي نيست که دستانم را از منجلاب زندگي بيرون

کشد... چگونه باور کنم که ديگر ان نگاه عاشقانه نيست که بدرقه ي راه زندگي ام باشد... اه اي

خدايم چگونه باور کنم که تنهايم و تنهاييي قسمت من است.... تو بگو... اي خدايم چگونه

باورکنم..............................

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت4:24توسط شیدا | |


تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...
 دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد ! درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد. دوري از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
  دلتنگي براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.  دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .
درآنسوي مرزها دوست داشتن گناه است .حق من نيست ٫ به اتش گناهي که عشق در آن سهمي داشت مرا بسوزانند . رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا  زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .   دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من اين تاوان  سنگين را با جان و دل پذيرا شدم .
 همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا مي سوزاند . تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .  به او نگاه مي کنم ? به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد . به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند . به او که دستهاي نيرومندش ?عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خنديد و دنيايم را ستاره باران مي کرد. به او که باورش کردم و دل به او باختم به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ? هرگز ?هرگز به روي دنيا بازشان نکنم . به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد به او که مرزهاي سرنوشت ? سالها پيش دوريش را از من رقم زده است.

سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .  لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد ....


 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت13:18توسط شیدا | |

سلام اين آخرين سلام من است به تويي که هنوز اولين سلامت در گوشه هاي قلبم جاريست هرگز فراموشت نخواهم کرد و تو نيز فراموشم نکن نه به عنوان بازيچه هاي گذشته که به عنوان عبرتي براي آينده که بداني تنها چيزي که براي بازيچه بودن ساخته نشده، دل است مي نويسم اين نامه را به پاس قدرداني از تو به پاس آنچه به روز قلب
بي گناهم آوردي مينويسم تا کاغذم را محرم اشکهايت کني و بداني که حقيقت و راستي شيرين ترين کاري ست که انسان با به جا آوردنش احساس خوشايندي را به دست مي آورد من به عمر گذشته حسرت نمي خورم که درسهايي برايم به ارمغان آورد که اوليش دوري از عشق به مخلوق بود و آخريش اعتماد نکردن به دل بارها نامه هاي خداحافظي را ديده ايم ومي دانستيم که باز خواهيم گشت اما به کجا و چرا؟... و اين بار هر دو مي دانيم که بازگشتي در بين نخواهد بود و اين آخرين سلام و آخرين نامه است
براي تو،اي نامهربانترين 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت12:55توسط شیدا | |

مردها در چهار چوب عشق بوسعت غير قابل تصوري نامردند. براي اثبات کمال نامردي آنان همين بس که در مقابل قلب عاشق و فريب خورده يك زن احساس ميكنند مَردند. تا هنگاميكه قلب زن تسليم نشده عاجزتر و تو سري خورده تر از يک اسير, گداتر از همه گدايان سامره, پوزه بر خاک دست تمنا به پيش گدايي عشق ميکنند.اما تا خاطرشان در تسليم قلب زن راحت شد يکباره به يادشان مي افتد که خدا مردشان آفريده و آنوقت کمال مردانگي را در شکنجه دادن و به زنجيرکشيدن قلب يک زن اسير يعني; در بي نهايت نامردي جستجو ميكنند ...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت23:12توسط شیدا | |

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت6:52توسط شیدا | |

زير آسمان دلتنگي،خانه دارم که خورشيدش هميشه در حال غروب است.
خانه من تک اتاق است و تمام لحظاتم را در آن اتاق ميگذرانم.پنجره اش به روي انتظار باز ميشود و پرده هايش از جنس فاصله هاست.ديوار هايش به رنگ سياه است ونوار سکوت فضاي خانه ام را پر کرده. تنها همخوانه و همسايه ام غم است.زنگ در خانه ام،صداي افتادن اشک از چشم منتظر است.
هرچند که در خانه ام هميشه قفل است و کليد خانه ام هم در دست اوست.ميگذرانم روزهارا ،با نگاه،از پشت پنجره و به تماشاي انتظار مينشينم تا او مرا از اين قفس آزاد کند،که کليد خانه ام در دستان اوست و اوست که فقط ميتواند باز کند اين در بسته را ...
اميدوارم همانند رهگذري از کنار خانه ام رد نشود.
نام خانه من تنهايست...
  


 
 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت6:50توسط شیدا | |

  

مثل تو کسي نيست .....
مثل تو هيچ گلي پر از عطر و بوي محبت و عشق نيست !
مثل تو هيچ ستاره درخشاني در آسمان زندگي نيست
مثل تو کسي نيست ، زيباتر از تو فرشته اي نيست !
تو يک دنياي زيبايي ، تو يک روياي بيداري
مثل تو کسي نيست که در قلبش يک دنيا صداقت و يکرنگي باشد!
تو اولين و آخرين کسي هستي که درهاي قلبم را به رويت گشودم و با
 افتخار تو را عزيز دل خودم کردم !
تو پاکترين عشق روي زميني ، مثل تو يار باوفايي در اين زمانه نيست !
تو يک هديه با ارزش از طرف خدا براي قلبمي !
تو يک طلوع دوباره در غروب تلخ زندگي ام هستي !
چقدر مهر و محبت در وجودت هست ، قلب من تا ابد مال تو هست !
ارزش تو بالاتر از عشق و دوست داشتن است ،قلب تو مهربان تر از مهربانان عالم
است!حالا ديگر باور دارم که مثل تو کسي نيست ، حالا ديگر ميپذيرم که
 بعد از تو عشقي نيست!
بعد از تو ، من نيز بعد از خودم هستم ، ديگر کسي پيش روي من نيست !
اگر دنيا نباشد و تو باشي باز زنده ام ، زيرا تو دنياي مني!
اي دنياي من ، اي هستي من ، تو را نه براي ديروز ، نه براي امروز و نه براي
فرداميخواهم، تو را تنها براي خودم ميخواهم !
مثل تو کسي نيست ، مانند تو عشقي نيست !
مثل من کسي نيست ، عاشقتر از من ياري نيست !
هيچکس جز تو لايق من نيست ، تنها تويي در قلب تنهايم،تنها تويي عشق و همدمم
اي يار روزهاي عاشقي و اي همدم شبهاي تنهايي مثل تو کسي نيست ،
 و اين را بدان که جز تو هيچ کسي در قلبم نيست !      

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت13:7توسط شیدا | |


وقتي شنواي سرنوشتت شدم ...
شاهد غصه هايت...
چقدر برايم سخت بود شنيدن حرفها و غصه هايت ...
به خود نهيب ميزدم چرا از شنيدن حرفهايش اينگونه بي قرار شدي؟
چرا دستانت ميلرزد ؟ اين اشکها را براي چه ميريزي؟
مگر در قلبت چه ميگذرد که تو را اينگونه خراب کرده است؟
ولي هر چه فکر کردم پاسخي براي اين سوالها نداشتم
با زبانم عشق را انکار ميکردم ولي چشمانم بناي رسوايي دلم را گذاشته بود.
 . لرزش تنم که از سرماي اتاق نبود، از دلواپسي اطلسي هاي عشقم بود همه و همه تکرار يک چيز بود و مفهوم عميق دوست داشتن را برايم تکرار ميکرد.
و حالا شدم عاشقي ديوانه که هر لحظه بي تاب تر ميشود
ودر اقيانوس دلدادگي گم گشته است
تو دليل همه نفس هايم...
سرآغاز همه غزلهايم ...
حرف از پاييز بزني من تمام وجودم خزان ميشود
با زمستانت من يخ ميزنم در بهارت شکوفا ميشوم
و تابستانت را عاشقانه ميپرستم ...
ميخواهم بداني چه قدر وجود مهربانت را دوست دارم ...
چه قدر از بودنت به خود ميبالم ...
از عشقت و از پاکي احساست ...
باور کن عزيزم عاشق شدنم تقصير من نبود تقصير چشمان تو بود
من آسمان را با آن همه عظمت و بزرگي نميخواهم
دل دريايي ات برايم کافي است ...
براي زنده بودنم هوا نمي خواهم در حوالي خيات باشم زنده ام !!!
واين بار اين منم که بايد بگويم:
نازنين من
گل هميشه بهارم
دوستت دارم ...
عشق تو مثل اين و آن نبود
عشق تو عشق کوچه و بازار نبود
پس:
يادم نرود روزاي با تو بودنم را
يادم باشد يگانه عشقم را
اما :
يادمم باشد بي وفايت را
يادم نرود جفايت را
يادم نرود بي مهري هايت را

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت4:9توسط شیدا | |